خرید بک لینک
دوستان شرح پریشانی من گوش کنیدداستان غم پنهانی من گوش کنیدقصه بی سر و سامانی من گوش کنیدگفت وگوی من و حیرانی من گوش کنیدشرح این آتش جان سوز نگفتن تا کیسوختم سوختم این راز نهفتن تا کیروزگاری من و دل ساکن کویی بودیمساکن کوی بت عربده‌جویی بودیمعقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیمبسته سلسله سلسله مویی بودیمکس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبودیک گرفتار از این جمله که هستند نبودنرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشتسنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشتاین همه مشتری و گرمی بازار نداشتیوسفی بود ولی هیچ خریداریار نداش

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 15:42

دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره‌ات طلاستیک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟عاشقم.. با من ازدواج می‌کنی؟اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی!توی ازدواج ما، تو مچاله می‌شویچرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شویپس برو و بی‌خیال باشعاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش!دستمال کاغذی، دلش شکستگوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشستگریه کرد و گریه کرد و گریه کرددر تن سفید و نازکش دوید خون دردآخرش، دستمال کاغذی مچاله شدمثل تکه‌ای زباله شداو ولی شبیه دیگران نشدچرک و زشت مثل این و آن نشدرفت اگرچه توی سطل

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 15:42

صفحه بندی